تبلیغات
نامه آپادانا - قیام مختار : گفتار حاج آقا ابراهیم میر عمادی : آپادانا شهریور 1396
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : محمد مدنی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
نامه آپادانا
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
باز نشر از آبان 1395

قیام مختار

گفتار  حاج آقا ابراهیم میرعمادی

 

همه ما بزرگانی را در زندگانی خود می شناخته ایم که سینه هایشان مملو از دانسته هایی دست اول در مورد اشخاص و وقایعی بود که خود آنها را دیده بودند و تجربه کرده بودند . و با در گذشت آنها اینجا و آنجا آه حسرت کشیده ایم که چرا این یا آن مطلب را ازشان نپرسیده ایم یا اگر گفته اند درست به خاطر نسپرده یا ننوشته ایم .

در این زمره اگر بخواهم از کسانی که خود می شناخته ام نام ببرم می توانم از مادربزرگم خانم سکینه سجادیان (بی بی جون ) ، مادرم مرحوم بتول نعمت اللهی ،  آقای حاج آقا حسین مدرس زاده و مرحوم آقای مهدی مدنی و بسیاری دیگر نام ببرم .

 فرصت را در مورد خود و دیگران که هستند از دست ندهیم !

به هر حال یکی از بزرگان فرهیخته خاندان ما که اطلاعات دقیق و جامعی از تاریخ چه گذشته و چه معاصر داشتند و اگر موقعیتی پیش میامد با بیانی شیرین این دانسته ها را برای مستمعین بیان میکردند مرحوم آقای حاج آقا ابراهیم میرعمادی( 1292- 1384 ) بودند.

خوشبختانه آقای دکتر علیرضا نعمت اللهی همتی جانانه کردند و در چند نوبت سخنان و خاطرات ایشان را ضبط کردند .

آنچه در سطور پایین ملاحظه می فرمائید بخشی از فرمایشات ایشان است که در رابطه با قیام مختار در سال 1376 بیان کرده اند که به مناسبت ایام سوگواری محرم تقدیم خوانندگان میگردد . من گفتار ایشان را از روی نوار صوتی به صورت نوشته مکتوب پیاده و ثبت کردم . در این نوشته سبک و سیاق گفتاری مشهود است . امید که مورد توجه و استفاده تان قرار گیرد .

 

بسم الله الرحمن الرحیم

مختصری ازحالات مختاربن ابوعبیده ثقفی که خواسته شد که آنچه به نظرم میرسد بیان کنم .

مختار پسر ابو عبیده ثقفی است . ابو عبیده از صحابه بنام پیغمبر اکرم است . بطوریکه خلیفه ی ثانی وقتی تصمیم گرفت بر جنگ با ایران ، ریاست قشون را به ابو عبیده سپرد .

ابو عبیده با قشون اسلام متوجه سرحدات ایران شدند که در آنوقت بین موصل و نصیبین بود .

ایرانیان چند قلاده فیل داشتند که این ها را در جنگ ها به جلوی قشون میاوردند . این ها را آوردند ، آنچه ابو عبیده و مسلمین اسب ها را که تا آنوقت فیل ندیده بودند هی کردند که حمله کنند ،‌اسب ها تا نزدیک فیل ها می رفتند و رم می کردند و بر می گشتند . ابو عبیده از این کار به ستوه آمد ، خود از اسب پرید و با شمشیری آخته حمله به فیل سفید کرد و با شمشیر خرطوم فیل را انداخت و تا خواست جدیت کند و به اسب سوار شود فیل از خشم به او سبقت گرفت زد با دست ابو عبیده را انداخت و دست روی سینه ابوعبیده گذاشت که او به این وسیله از دنیا رفت .

بعدا ٌ سعد بن ابی وقاص تعیین شد و جنگ ایران خاتمه پیدا کرد .

 

مختار از اول از مدینه هجرت کرد و به کوفه آمد . چون خیلی از صحابه وقتی کوفه بنا شد برای آب و هوایش از مدینه به کوفه آمدند .

در کوفه مختار وضعیتی داشت ، عنوانی داشت و این ها متهم بودند که حامل ولای خانواده ی عصمت و طهارتند به طوریکه وقتی حضرت مسلم وارد بر کوفه شد ، در خانه مختار وارد شد . مختار پذیرایی کاملی از حضرت مسلم کرد .

تا اینکه ابن زیاد آمد و به حیله هایی مختار را گرفت و زندان کرد . مختار را زندانی کرد . بعد هم بر حضرت مسلم غلبه پیدا کرد و هانی بن عروه کشته شد .

مختار در زندان ابن زیاد بود . او در زندان در اواخر با میثم تمّار ملاقات داشت . که میثم تمّار هم به جرم ولایت علی به زندان ابن زیاد افتاد . غلق و اضطرابی داشت . میثم که از اصحاب خاص بود به او اطمینان داد که تو کشته نمی شوی ، من کشته می شوم ولی تو زنده میمانی و تقاص قاتلان حسین بن علی به دست توست مترس !

بعد از وقعه کربلا مختار در زندان بود . البته میثم را به دار زدند ولی مختار در زندان ابن زیاد بود و موقعی که امر کربلا خاتمه پیدا کرد و در کوفه خطبه های حضرت زینب خوانده شد و کوفیان فهمیدند که چه کرده اند شروع کردند به جنگ های پارتیزانی یعنی قدرت حمله نداشتند اما امشب سر این چهار راه یک نظامی ، ماٌ مور را می کشتند و فرار میکردند . فردا سر آن چهارراه میزدند . مردم عاصی شده بودند و دیگر تاب مقاومت را ابن زیاد نداشت .

ابن زیاد هم دستور داد هر دونفری که با هم صحبت میکنند ، این ها را بگیرید زندان کنید . کم کم زندان پر شد . خوب مردم صحبت می کردند ، حرف می زدند زندان پر شد.

منجمله کثیر معلم ، این مکتب خانه داشت . بچه های کوفی را درس میداد . او { در هنگام درس } تشنه اش شد ،  به یکی از بچه ها گفت : یخده آب بده من بخورم . این بچه پا شد کوزه آب را آورد بدهد استادش ، استادش کثیر یک مرتبه اشکش فرو ریخت ، منتقل به کربلا و عطش سید الشهدا و یا حسین گفت . این بچه دید . آمد تو خانه   برای مادرش تعریف کرد که معلم ما هم همین طوره . کم کم صدا بالا گرفت و به   خانه ی داروغه رسید و داروغه ، کثیر معلم را هم جزو این اشخاص گرفت و به زندان افکند. اما اینقدر زندان جمعیت بود که دیگر جا برای گرفتن و زندانی ها نبود و زندانیان در کف زندان قدم میزدند .

کثیر می گوید من شروع به قدم زدن کردم در زندان دیدم یک نفری را به قدری محکم با کند و زنجیر بسته اند . {با خود } گفتم این کیست که اورا اینطور بسته اند . کم کم رفتم نزدیکش دیدم مختار است . مختار را اینطور با کند و زنجیر بستند .

مختار می شناخت مرا به من گفت : کثیر کجا بوده ای ؟

{در اینجا به خاطر تنظیم دستگاه ضبط ، دکتر علیرضا میگویند : آقا ببخشید یک لحظه ! و پس از وقفه ای چند دقیقه ای گفتار آقای حاج آقا ابراهیم ادامه می یابد .}

مختار گفت : چرا اینطور ؟ تو کجا بوده ای ؟

 } کثیر}   گفت: من را هم به مناسبت حرفی که زده ام گرفته اند.

} مختار} گفت خوب تو گناهی نداری. چندان گرفتاری نداری آزادت می کنند . من از تو یک توقع دارم و آن این است ... چون خواهر مختار عیال پسر خلیفه ثانی { خلیفه دوم یعنی عمر } که به اصطلاح عروس خلیفه ثانی بود و ابن عمر که این تقریباٌ در مدینه جزو مقدسین و جزو به اصطلاح تارکین دنیا بود ، این شوهر خواهر مختار بود ...

گفت : شرحی از قول من بنویس به خواهرم . بنویس که من در زندانم و بسیار وضعم سخت است و بالاخره این زانی مرا خواهد کشت . تو مجبور کن ابن عمر را که نامه ای به یزید بنویسد و یزید احترامی برای ابن عمر قایل است و مرا آزاد کنند . { ابن کثیر }    گفت بسیار خوب . همینطور هم شد . جمعیت بسیار زیاد بود اصلاٌ نمی شد این عده را در زندان نگه دارند . یک عده ای را آزاد کردند منجمله کثیر هم آزاد شد و بلافاصله نامه را خودش نوشت و خودش برداشت به کسی نسپرد و از کوفه آمد به مدینه . سراغ خانه ی ابن عمر را گرفت نشان دادند . رفت در خانه در را زد . خانمی آمد پشت در . گفت : شما ؟ عیال ابن عمر هستید ؟ گفت : آره ! گفت : خواهر مختار ؟ گفت : آره !

گفت من از طرف برادرت این نامه را آورده ام که تو خلاصه طوری بکنی که نامه ای از شوهرت بگیری . آنشب که شوهر آمد تحت فشارش قرار داد . ابن عمر هم گفت هرچه بگویی میکنم . گفت یک شرحی به یزید بنویس . او هم شرحی به یزید نوشت و شرحش می گویند این بود که : شما همیشه از من می خواهید وسیله ی آسایش مرا فراهم کنید . فعلاٌ این مخدره روزگار را بر من تلخ کرده است . اگر آسایش مرا می خواهید این نامه را بنویسید.

نامه را برداشت و کثیر برد به شام و وقتی نامه به دست یزید رسید ، به خاطر احترامی که به عبدالله عمر میگذاشت ( عرض کنم ) نامه ای نوشت به { ابن زیاد که در آن دستور آزادی مختار بود } . { ابن کثیر } نامه را برداشت و رفت به کوفه و اتفاقاٌ در این مدت مختار گفت : سه بار مرا خواست ابن زیاد برای اینکه سیاست کند ، هربار یک پیش آمدی ، پیش آمد شد که حواسش پرت شد گفت حالا ببریدش زندان تا سر فرصت .

تا نامه رسید و مختار از زندان آزاد شد . حالا البته حکومت و خلافت با یزید است . مختار در کوفه بدون صدا قدم میزد و از آزادیش بهره مند بود تا صدای مردن خلیفه بلند شد . و یزید سال بعد بطوریکه مورخین همه نوشته اند از اسب فرود آمد و از مغز آمد پایین و خونریزی کرد و مرد .

اینجا تقریباٌ مملکت اسلام ملوک الطوایفی شد. یعنی عبدالله زبیر در مکه بود . او ادعای خلافت کرد . در مدینه ابن عباس اظهاراتی میکرد .

مختار هم گفت ما هم کمتر از آنها نیستیم . در کوفه لوا را بلند کرد به عنوان یا ثارالله یعنی کسانی که خونخواه از حسین بن علی { هستند. } . مردم هم دورش را گرفتند و ابراهیم بن مالک اشتر را به ریاست قشون انتخاب کرد و یک دولت موقتی در کوفه انجام داد . وقتی تا اندازه ای حکومت ثابت شد . حالا قاتلین سید الشهدا هم در کوفه اند . اما اینها حالا متعرض آنها نیستند .

شبی مختار به ابراهیم گفت که مملکت اسلامی مشوش است ، از یکطرف خوزستان برای خودش انتخاب ، از یکطرف موصل ، ابن زیاد آمده موصل ، از یکطرف ابن زبیر دارد ادعای خلافت میکند . ما معلوم نیست حکومتمان مدام باشد . ما برای دفاع از خونبهای حسین بن علی اقدام میکنیم . چرا ساکت بنشینیم !؟

ابراهیم ابن اشتر به او گفت که اینکار صلاح نیست ، به جهت اینکه الان تابستان است و تمام کوفیان رفته اند دنبال شط ، رفته اند برای هواخوری و شب ها آنجا میمانند ، اگر ما دونفر را در کوفه گرفتیم صدا بلند می شود و میباید به همین دو نفر اکتفا کنیم . باید بگذاریم پائیز بشود ، یک اندازه ای سرد شود . اینها از اطراف میایند بر شهر کوفه و اینجا جامعند و می شود کاری کرد .

گفت : بسیار خوب .

بلکه باید ما وسیله ای فراهم کنیم که این ها با ما ضدیتشان مو قوف شود .

لذا مختار در خطبه نماز جمعه این هفته برای مردم اینطور بیان کرد گفت : ما گفتیم ثار الله از { ماجرای } عثمان خلیفه ی ثالث یاد گرفتیم که خواستند بگویند از معاویه یاد گرفتیم که اینها به مناسبت خونبهای عثمان حکومت را می خواستند . وقتی حکومت برایشان مسلّم شد کاری به خون بهای عثمان نداشتند. ما هم برای دریافت و رسیدن به حکومت " یا ثارالله " را پیش نهادیم . ولی ما هم چی داعی بر اینکه دنبال ثارالله {باشیم ، نیستیم . }. و آقایان که در زمان ابن زیاد در کوفه مقامی داشتند ،‌ احکامشان را بیاورند ، ما احکام را ترتیب اثر میدهیم و همان شغل هائی را که داشتند ، اسمشان را توی لیست می بریم و حقوقشان را می پردازیم .

آنها { یعنی جماعت یزیدی و ابن زیادی } شب منزل محمد بن اشعث جمع شدند ، گفتند امروز مختار قصدش چه بود ؟ محمد بن اشعث گفت من امتحان میکنم . من اندازه ای اطرافی دارم .

فردا حکمش را برداشت و برد و خودش را به حکومت معرفی کرد . مختار هم او را خواست و عزتی به او گذاشت و اسمش رفت توی لیست با همان سمت .

شب گفتند نه مثل اینکه گویا قصدی ندارد لذا یکی یکی آمدند و حکم هایشان را آوردند و حقوقشان را به عنوان تثبیت کردند . ومختار هم هیچ متعرض نشد. کاّنّ آسودگی خیال برایشان فراهم شد.

زمستان شد مختار گفت به ابراهیم که حالا وقتش است . این ها حالا همه آمدند توی کوفه . {ابراهیم } گفت هان ! ما چون خودمان را شیعه مرتضی علی معرفی کرده ایم ، اگر به اینها که ایمان داده ایم و ایما دادیم و آمدند ، حالا بریزیم و بگیریم ، مردم میگویند : این ها هم که مثل آن ها هستند ، فقط یا علی می گویند . این ها هم حرکاتشان ، عرض کنم دروغ گفتن و عرض کنم بغی و سرکشی است و ما نمی خواهیم این کار را با عنوان ولایت مطلقه {انجام دهیم } .

{مختار} گفت : پس چه کنیم ؟ {ابراهیم } گفت : هان ! شما فردا یک حکمی صادر کنید به نام من و بگوئید شنیده ام که ابن زیاد با قشونی بسیار زیاد از طرف موصل متوجه کوفه است و تو باید هرچه قشون داریم با هر چی حتی غلامان ، حتی شرطه ها ، این ها همه را برداری و ببری به " نخیله " و آماده باشی و یک قدری هم باید چریک استخدام کرد و آماده شد برای حمله ابن زیاد. من حرکت میکنم . من قشون را اول آنهایی که مسلحند را با خودم میبرم بعد غلامان را میبریم .

این حضرات که با ما آخرش سر دوستی ندارند. این ها همینقدر که دیدند کوفه خلوت شد و دیگر کسی نیست ، یک گوشه ای یک صدائی بلند میکنند برای مخالفت ما . همان صدا برایمان کافی است . عذر ما خواسته شده .

بسیار خوب ، حکمی صادر شد و او هم قشون را همه را برداشت و کوفه را خالی کردند و رفتند به " نخیله " . آنجا یعنی سپاهی بگیرند. ولی ما گوشمان به فرمان شماست .

این ها { یعنی یزیدیان } شب توی جمعیتشان گفتند که خیلی وقت مناسب است .

اگر ما حمله کنیم به دار الاماره ، با پنجاه نفر می توانیم دارالاماره را بگیریم و حکومت را از دست اینها خارج کنیم . 

لذا از یک طرف شهر عده ای  شروع کردند رو به سمت دارالاماره .

این { ابراهیم } بلافاصله اسب ها را روانه کرد. و جناب ابراهیم پسر مالک اشتر این عده را پخش کرد اطراف کوفه . دروازه ها را بستند و هی دایره را تنگ کردند که کسی فرار نتواند بکند . آنوقت به قول ما بگیر بگیر شد. دیگر هرکس میامد و یک کسی را معرفی میکرد . 

آن یکی  تو آن خانه است ، دیگری تو این خانه است .

عرض کنم که حتی عمر سعد ، او هم گیر افتاد و این ها را میاوردند و سیاست میکردند

هرکدامشان را به عنوان ، مختار سیاست کرد .

بعداٌ که تا اندازه ای عمل کوفه تمام شد ، مصعب ابن زبیر ، برادر عبدالله زبیر که این در خوزستان ، اهواز و اطراف اهواز مرید خیلی داشت ، این عده ای را برداشت آورد .

ابن زیاد هم شنید لشگری آورد اما او در جنگ کشته شد. که { مختار } سرش را فرستاد مدینه حضور حضرت سجاد.

اما {مختار } در مقابل مصعب نتوانست استقامت کند. مصعب گرفت و سر مختار را در این دار الاماره آورد جلوی خودش .

و آن جوان آن اشعار و آن حرف ها که گفت : من چه چیزهائی دیده ام در این دار الاماره .

حکومت مختار خاتمه پیدا کرد .

السلام علیکم و رحمه الله و برکاته

در اینجا دکتر علیرضا می پرسند :  شمر در همان جریان ؟

-     بله این ها را یکی یکی آوردند و به سزایشان رساندند . تو چکار کردی و تو چکار کردی . بله این ها یکی یکی همه شان را مقاتله کرد و از بین برد .

حتی عمر { بن سعد } نسبتی هم داشت با مختار ، ولی  او را هم شب سرش را برید .

عمر سعد نسبتی داشت یا خواهرش زن مختار بود با هم یک نسبتی داشتند ولی این ها را گوش نکرد ، توجهی به این ها نکرد .

همه را از دم  تیغ گذرانید.

***********************************

در اینجا بیانات حاج آقا ابراهیم میرعمادی در مورد حکومت مختار به پایان میرسد .

برای اطلاعات بیشتر در این مورد به خلاصه کتاب  قیام حسین (ع ) نوشته مرحوم دکتر سید جعفر شهیدی از انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامی رجوع کردم . و مطالب زیر را در آن یافتم :

{ ازسوی دیگر عبدالله بن زبیر در مکه برخاست و قدرت خود را بیشتر گسترد و یزید را در واپسین سال عمر نگران ساخت .

یزید در سال 64 در گذشت . با مرگ او کوفه به کانونی از آتش تبدیل گردید، آتش انتقام .

از نو قتلگاه بلکه قتلگاه های دیگر به راه افتاد . اما این بار قربانیان دژخیمانی بودند که دستشان تا مرفق در خون آزادگان رنگ شده بود .

یکی را چون گوسفند سر بریدند ، یکی را شکم پاره کردند. دیگری را که تیری به فرزندی از فرزندان حسین افکنده و آن جوان دست را سپر ساخته و تیر دست و پیشانی او را شکافته بود همان کیفر دادند . دیگری را در دیگ روغن جوشان افکندند . دست وپای آن یکی را به زمین دوختند و اسبان را از روی او گذراندند. چنان که نوشته اند تنها در یک جا 248 تن را که در قتل حسین و یاران او شریک بودند طعمه این گونه کیفر ها نمودند.

شمر، عبیدالله زیاد ، عمربن سعد، حفص پسر جوان او ، خولی ، سنان و دهها تن از سران لشکر کوفه چنین کیفر ها دیدند .

انقلابی از پس انقلاب دیگر پدید شد . مختار به دست مصعب ابن زبیر و مصعب به امر عبدالملک بن مروان به قتل رسید.

سر حسین بن علی (ع ) را نزد عبیدالله آوردند، سر عبیدالله را نزد مختار ، سر مختار را نزد مصعب و سر مصعب پیش روی عبدالملک نهاده شد و همه این حوادث در کمتر از ده سال رخ داد . }





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب