تبلیغات
نامه آپادانا - زندگی اسماعیل سجادیان موسوی : نوشته عفیفه سجادیان : آپادانا شهریور 1396
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : محمد مدنی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
نامه آپادانا
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM

باز نشر از بهمن 1394


29 بهمن ماه 1391 یکی از خویشاوندان ارجمند خویش جناب آقای اسماعیل  سجادیان موسوی را که همه ی عمر را در راه تعلیم فرزندان این آب وخاک به  سر آورده بودند  ، از دست دادیم . من از دختر گرامیشان سرکار خانم عفیفه  سجادیان ( همسر جناب مهندس مصطفی جذبی ) خواهش کردم که نوشته ای در  باره زندگی پدر جهت درج در آپادانا  فراهم آورند و ایشان با لطف فراوان این  خواهش را پاسخ گفتند و با جستجو و پیگیری مقاله را جهت نخستین سالگرد  درگذشت پدر آماده نموده و برای من ارسال نمودند. به هر روی انتشار این  زندگینامه به تاخیر افتاده بود . اکنون با آنکه 3 سال از رحلت این مرد نازنین  میگذرد ، یاد او با ماست ، روحش شاد باد .                                                     

 

کلامی کوتاه از زندگی آقااسماعیل سجادیان موسوی

آقا اسماعیل سجادیان موسوی در 26 ذیقعدۀ سال 1348 ه.ق مصادف با 5 اردیبهشت سال 1309 خورشیدی در خانه ای در مجاورت مسجد ملک در خیابان ملک اصفهان چشم به جهان گشود ، واز آنجا که روز ولادتش به عید قربان نزدیک بود، اسماعیل نام گرفت. 

او فرزند دوم آقا سیّد محمّدعلی سجادیان و حاجیه خانم زهرابیگم جواهری (آغاباجی) بود. فرزند اول خانواده، آقا حسین، دوسال از وی بزرگتر بود و پس از او آقارضا، عباس ومحمد-که هردودرکودکی ازدنیا رفتند- رباب خانم وآقا حسن به جمع خانواده اضافه شدند.

آقا اسماعیل را درخردسالی، به رسم زمانه ،برای فراگیری قرآن به شاگردی نزد دخترآقا زهرا بیگم فرستادند. واوبه اتّفاق آقاحسین به اصطلاح می رفتند "کار". سپس دوران ابتدایی را درمدرسۀ هدایت- در خیابان ملک- آغازنمود وپس از6 سال درهمان مدرسه به پایان برد. 

آن سالها که مصادف با جنگ جهانی دوم و اشغال مملکت توسط قوای متفقین بود، خاطرات تلخ وشیرین بسیاری در ذهن اوبرجای گذاشت؛ ازجمله قصّه روزهای قحطی و جیره بندی نان، که بعدها مکرر از آنها یاد میکرد. 

پس از پایان دوره ابتدایی، او را برای آموختن قلم زنی به شاگردی نزد عبدالکریم پرورش که دکانی در خیابان چهارباغ اصفهان داشت، سپردند . اما قلم زنی روح کمال طلب وی را راضی نمی کرد. پس همزمان دوران متوسطه را درمدرسه شبانه آغاز نمود، وپس ازگذراندن این دوران موفق به اخذ دیپلم ادبی گردید.

      در اوایل سال 1328  آقااسماعیل برای انجام خدمت سربازی، خودرا به " دفترارکان منطقه  9 وزارت جنگ " معرفی نمود. وعلیرغم توصیه سرهنگ علی اصغرمدنی - که در آنموقع فرمانده مرکزتوپخانه اصفهان بود-  برای فرستادنش به مرکزتوپخانه ،سرهنگ قائم مقامی ،رئیس منطقه، اورابه واسطه خط خوشش ، همان جا دردفتر منطقه به کارگمارد. بدینگونه او دوسال خدمت نظام را در دفتر منطقه– درخیابان چهارباغ-  گذراند. 

با خاتمۀ خدمت نظام، وی در وزارت فرهنگ (آموزش وپرورش) استخدام شد وکار معلمی را در مدارس دولت آباد و برخوار- ازتوابع شهرستان اصفهان – آغاز نمود. خاطرات این دوران، ازجمله دوچرخه سواریهای طولانی ازاصفهان به دولت آباد و بالعکس، نیز بسیار اززبان او شنیده میشد. 

پس ازچندی، توسط آقاشیخ حسن ربانی– مدیر مدرسه پهلوی- به معاونت آن مدرسه منصوب شده و پس از بازنشستگی آقای ربانی به سمت مدیریت مدرسه ارتقاء یافت. اما ارتقاء شغلی به تنهایی برایش کافی نبود، و او چشم به پیشرفت علمی و تحصیلی داشت. 

پس با همت و تلاشی فزاینده سرانجام به دانشکده تازه تأسیس ادبیات دردانشگاه اصفهان راه یافت. کمتراز یکسال پس از ورود به دانشگاه مقدمات ازدواج وی نیز فراهم شد. عروس، نرجس خانم ، دختردوم وفرزند سوم آقا میرزین العابدین نعمت اللّهی بود، که آقا اسماعیل همواره به دامادی او افتخار می کرد، چنانکه ازخود وی نقل است :

 

 رباعی شرح حال بنده ی حقیر

در دوره عمر خاک راهش بودم                  لب تشنه جرعه ای زجامش بودم

چون فخر ابوالزوجی خود داد به من            پیوسته رهین لطف عامش بودم

                                                                          آبانماه  73

رباعی فوق فی البدیهه و بدون مقدمه  و موخره به زبانم جاری شد و با یک دنیا حقیقت همراه است . امید چنان دارم که تا آخر عمر هم در سایه ی لطف و بزرگواریش باشم .

                                                                    اسماعیل سجادیان 

دوبیتی زبان حال خودم :

عمر من طی شد به ذکر یا علی                         ذکر هائی گه خفی و گه جلی

شاکرم از حق که اندر طول عمر                       بوده ام خاک ره نعمت علی

گهگاهی آدم شعرش میاید و حقایقی در نظرش مجسم می شود . اگر غیر از این باشد همه شاعر می شوند . اینها را الهام نمی گویم . ولی بدون فکر و ذکر به زبان جاری می گردد و بلا فاصله بروی کاغذ می لغزد . شاید اسباب خدا بیامرزی شود         التماس دعا    اسمعیل   اردی بهشت 74

  

اوایل تابستان سال 1338 مراسم عروسی برگزارشد درحالیکه آقااسماعیل دانشجو بود. و بدینگونه بود که دیر به مراسم عروسی رسید، زیرا درهمان روز دردانشگاه امتحان داشت. بعداز جشن عقد مفصّلی که در منزل آقا میرزین العابدین برگزارشد، ازآنجا که آقا سیّد محمدعلی دربستربیماری بود وحتّی قادربه شرکت در مراسم نیزنبود، تدارک و مدیریت مراسم عروسی را آقا حسین سجادیان برعهده گرفته بود، و عروس و داماد نیزبرای شروع زندگی نو، درمنزل آقاحسین درنزدیکی پل خواجو، سکنی گزیدند.

کمتراز یکسال پس از عروسی، آقاسیّدمحمدعلی پدرآقااسماعیل پس ازیک دوره بیماری، دارفانی را وداع گفت. اما تولّد یک پسردر فروردین ماه سال 1339، که ناصرعلی نام گرفت، اندوه فقدان پدررا درخانه زوج جوان به شادی بدل کرد.

تلاش وکوشش مستمرآقااسماعیل سرانجام درمیانۀ  سال 1340 به بارنشست و او با درجۀ لیسانس از دانشگاه اصفهان فارغ التحصیل شد. 

دومین فرزند این زوج، عفیفه، درسال 1341 به دنیا آمد، و بلافاصله بعداز تولد او، آقااسماعیل به همراه خانواده به تهران کوچ کرد. درتهران او علاوه بر تدریس درچند دبیرستان، با سمت "سردبیر صفحه شهرستانها" در روزنامه کیهان نیز مشغول به نوشتن شد.

با تولد دو قلوی پسردرسال 1346، که جعفروجابر نام گرفتند، گرچه شوروشادی درخانواده آقااسماعیل فزونی گرفت، اما مراقبت از دوقلوها، با وجود دوکودک خردسال دیگر(ناصرعلی 7 ساله وعفیفه 5 ساله) آنهم دوراز خانواده ، آنچنان نرجس خانم را درتنگنا قرارداد که، سرانجام آقااسماعیل عزم بازگشت به زادگاه کرد. پس ازعزیمت، وی همچنان به کار تدریس دردبیرستان های اصفهان ادامه داد، اما ازحرفۀ محبوبش یعنی روزنامه نگاری ، بازماند.

درپی سالها تدریس، روزانه وشبانه، در دبیرستانهای بهرامِ قلهک، داریوشِ شمیران ودبیرستانهای بازرگانی، بهشت آیین و رودابه در اصفهان، آقااسماعیل در سال 1360به مقام بازنشستگی نایل گردید. اما جامعۀ فرهنگی اصفهان به سادگی به این بازنشستگی رضایت نداد، و وی مجدداً به کار دعوت شد، تا سرانجام پس از 3 سال این بار آقااسماعیل خود، بازنشستگی را برگزید.

اما بازنشستگی برای آقااسماعیل به معنی خانه نشینی نبود. درابتدا وی به سرپرستی یک تعاونی محلی، و سپس اتّحادیه شرکتهای تعاونی کارمندان دولت، منصوب شد و همزمان به کارتصحیح کتاب نیز مشغول بود. همچنین به خواهش تنی چند ازهمکاران قدیمی که دست اندرکار مؤسسات کنکوردراصفهان بودند، ساعاتی رانیزصرف تدریس دراین مؤسسات می کرد. دراوایل دهه 1370 ، او به کارِتدریس درمدرسه عالی کشاورزی کبوترآباد اصفهان دعوت شد، ودر حدود 10 سال درخدمت دانشجویان این مؤسسه بود.

درهمین سالها، ازنیمۀ دهۀ 1360 تا نیمۀ دهۀ 1370، او فرزندان را نیز یکی یکی وبه شایستگی سر و سامان داد و به خانه بخت فرستاد واندکی وفقط اندکی از نگرانیِ زندگانی فرزندان  فراغت یافت. که، حتّی حالا که سروهمسری داشتند بازهم دراندیشه و نگرانشان بود. 

اما کمی بیش از یکسال بعد از ازدواج جعفر که آخرین فرزندشان  بود که سرِخانه وزندگی خود می رفت، درزمستان سال 1376 با رحلت آغاباجی، مادر بزرگوارآقا اسماعیل، این بار اندوه فراوان بود که جای شادی را گرفت، زیرا که خاطرمادر را بسیار و به گونه ای غریب، عزیز وگرامی می داشت. در این وهله، آنچه که از بارخاطرش می کاست، وجود ذیجودِ برادران گرانقدرو یگانه خواهرمحبوب در خانواده ای یکدل و یکرنگ بود، که هریک می کوشید با محبتهای بی دریغ، از سنگینی بارفقدان مادر برای دیگران بکاهد.

امّا در اوایل دهه 1380 ، و درآستانه دهه هشتم عمر، آقااسماعیل کم کم، آثارخستگی سالها کارو زحمت بی وقفه را در پیکرفرسوده خود احساس می کرد. درپائیز1383 ، تن به تیغ جراحی سپرد، و ازپس آن با تحمل نقاهتی طولانی و فرساینده ، بخش قابل ملاحظه ای ازقوای خویش را ازدست داد. از آن پس ، دشمن دیرینه اش، دیابت نیز، که برای سالها با پرهیز ومراعات ازخود دورش نگاه داشته بود، همنشینش شد. دراین زمان، فقط شوق زندگی و عشق به اعضای خانواده به ویژه نوه ها، که تک تک را از چشمانش عزیزتر می داشت، او را در مصاف با پیری و دیابت، برسرپا نگاه می داشت. تا سرانجام در بهارسال 1389 این جنگ را ازناتوانی خود به توانمندی حریف باخت، و ازپس چند سکتۀ مکرربه بستر افتاد. دراین حال فقط به حکم "رضا به قضای الهی" خاموش بود و صبر می کرد، وگرنه خود، هرگز چنین حالی را برنمی تافت. درپاییز سال 1391 آخرین تیرترکش روزگاربرپیکرش فرود آمد و درگذشت برادرعزیزترازجانش، آقارضا، تتمّۀ توانش را نیز ازاوگرفت. آقا اسماعیل مبهوت و ناباور، و در صبروسکوت سه ماه دیگرماند و سرانجام در 29 بهمن ماه سال 1391 دعوت حق را لبّیک گفت و به سرای ابدی شتافت.

آقا اسماعیل سجادیان موسوی، شریف بود و صِدّیق، و وارسته و قانع. و زندگیش مصداق بارز این بیت از صائب تبریزی:

درون خانه خودهرگدا شهنشاه است      قدم برون منه ازحدّ خویش وسلطان باش

اما خود پیوسته دراندیشه دیگران بود و ازخدا می خواست و می کوشید حلّال مشکلات خودی وغیر باشد. بیت زیر را شعارخویش ساخته بود ، و زندگی را عرصه ای برای تحقّق آن می دانست:

هرکجا فریاد خیزد مقصد فریاد باش      سایه  بر مظلوم  گستر آفتاب داد باش

تا توانی رفع غم ازچهرۀ غمناک کن      درجهان گریاندن آسان است اشکی پاک کن

والسّلام.

                                 29 بهمن 1392 ،عفیفه سجادیان موسوی





نوع مطلب :
برچسب ها : میر زین العابدین نعمت اللهی، اسماعیل سجادیان موسوی،
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب